صفورا

صفورا عشق اولم بود و چادر مشکی داشت. جلوی کلاس می شست و با هفت قلم نوت برمیداشت؛ او رب النوع جزوه نویسی بود. راستش را بگویم، من عاشق نجابتش شدم و پر شدم از فانتزی های او که با چادر دور کمرش نشسته لب حوض و کهنه بچه می سابد. صفورا چهارسال همکلاسی دانشگاهم بود و وجهه ی عشق افلاطونی ام. یکبار چشمهایم را تنگ کردم و از دور به چشمهایش خیره شدم؛ صورتش را با چادر پوشاند، طوری که فقط انگشت شستش را دیدم که رو به من بود. آن روز بود که احتمال دادم دوستم دارد. دوستم داشت که معذبم میشد. یک بار داشت خیارشور میچید لای ساندویچهای فستیوال غذای دانشکده، انقدر سکسی بود این خیارشورها که عنان از کف دادم و قایمکی دو سه تایش را کش رفتم و خش خش زیر دندان بلعیدم. همین که فهمید، چشم غره ی دلبری ای کرد و گفت: «دَله!». آنجا بود که دیگر مطمئن شدم دلش با من است. دل است دیگر و مگر میتواند نلرزد وقتی چشمهای مرا می بیند؟ اما من از عشقم برای هیچکس تعریف نکردم. حتی آقای الطافی _مستخدم دانشگاه_ هم که از راز دلم خبردار شد، قول داد به کسی نگوید و من قبولش دارم. کلا ترجیح میدهم به آدمها زود اعتماد کنم و صادق باشم. شاید صفورا هم این ویژگی ام را پسندیده بود و چقدر حیف. حیف که نشد خسرویش باشم یا هملتش. راز عشقم را در سینه حبس کردم چون آن روزها قصد ادامه تحصیل داشتم و میدانستم تور ازدواج مانع رسیدن توپ آرزوها و آرمانهای عالیه ام خواهد شد. شاید هم دلیل دیگری داشتم برای آنکه هرگز پا پیش نگذاشتم. بی پولی! و بیکاری؛ شاید هم پردردی و پررنجی. دِ آدمی که درد داشته باشد که به ازدواج نمی اندیشد؟

#‏عین‬
. تیر

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :