روسری آبی

من عاشق شده ام. دختر روسری آبی برایم آب می آورد در کوزه ی گِلی و گُل می افتد به گونه های آفتاب سوخته اش. من اما خاطرخواه چه چیزی شده ام؟ نگاهش که حرف میزند با من؟ نگاهش را که ندیده ام. می دزدد چشمانش را وقتی به او نگاه میکنم و می دزدم چشمانم را وقتی او به من مینگرد. تنها خواب بودم زیر سایه ی بید سپید، که دست گذاشت بر شانه ام و هیچ نگفت. او خبر دارد که از شهر آمده ام و کُردی نمیدانم؟ آب بود و سیبِ گلاب. گذاشت و با لی لی رفت و هیچ نگفتیم. این بار با او حرفها دارم و گِله، که چرا نمیمانی؟ درد دارد وقتی نمیمانی. این بار نزدیک غروب است و من تشنه و خسته و خاکی؛ از دور دارد می آید با روسری آبی و کوزه ی گلی همیشگی. باید نامش را بپرسم، و بگویم حسم را. چَرچَر گامهایش می پیچد در سکوت دشت. می ایستد. تا چشم در چشم میشویم، همانجا ماند! چه شد؟ او یک دختر معتقد اهل بیجار است که با مرد غریبه مراعات میکند؟ من چقدر بی جنبه و ناسپاس بوده ام که شکستم این حرمت را؟ به خیال آنکه من تحفه ای شهری هستم و رویای دختران روستایی. در دل او چه میگذرد؟ پشیمان است از لطفی که به من کرده و احساس گناه میکند؟ که این همه مدت برای یک پسر هیز و نااهل آب میبرده است. کدام هیزی؟ من عاشق «آزادگی» او شده ام و باید به او برسانم پیام پاک دلم را. بلند میشوم که بروم سمت او. به آبیِ روسریش صدایش کنم یا مثل یک جنتلمن شهری، مثلا «خانم محترم!» یا دورو و پرتزویر فریاد کنم: «خواهر!...». همین که گلوی گرفته ام را صاف میکنم، که فریاد بزنم و صدایش کنم، همینکه می ایستم، او برمیگردد. برمیگردد که برود؟ «خانم! من حرف دارم! کجا؟» باید همان روز که دست به شانه ام گذاشت برایش میگفتم حسم را. او رفت و من چشم باز کردم در اتاق همیشگی ام، در شهر. خواب اتاقم را دارم می بینم و صدای شلوغ آمد و شد ماشینها که بیداد میکند. اینبار که از خواب بیدار شدم، از زیر درخت بید، با لباسهای خاکی و خسته می دوم خانه به خانه ی روستا را سراغ میگیرم از او. نشان روسری آبیش، کوزه گلیش را میپرسم از کاهگل به کاهگل آن ده.
‫#‏عین‬
. تیر

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :