رُز

یک پرادوی نقره ای رد میشود و دو تا پانصدی کهنه می اندازد روی تن بی جان دختر که دمر دراز کشیده وسط خیابان و من تو دلم فحش ناموسی میدهم که «این دختر هنوز زنده است!». مانتوی سورمه ای دبیرستانیش جور شده با آسفالت طوسی خیابان؛ زمین داغ است و آفتابِ بهاری میسوزاند صورت او را، که گل دارد به گونه، و لبهای خشکش که خشکتر است از سنگریزه های گداخته ی خیابان. زنیکه ای با موهای شرابی از ساختمان نیمه کاره گونی بر میدارد و می اندازد روی دختر و بقیه را از او دور میکند: «مُرده. جمع نشید. بفرمایید.» دختر، اما ناگهان تکان میخورد و گونی بالا و پایین میشود. خودم دیدم! همه دیدند! همهمه ای به پا نمیشود. انگار کسی خوشحال نیست از زنده ماندن او؟ زنی می رود و انگشت میگذارد به زیر گردن دخترک تا نبضش را بگیرد! داد میزنم که: «مگه نمبینید که داره تکون میخوره و پلک میزنه! نبض چیو میگیری؟» پادوی بنگاهی موبایل به دست شماره آمبولانس را یادش رفته است و بعضی میگویند که در راه اند. پیرمرد ریشویی بالای سر دختر میرود تا از چهره اش او را بشناسد. «وای!... وای!... بدبخت شدیم!...» زنیکه ی موشرابی آرام از پیرمرد میپرسد که دختر را شناخت؟ دختر کیست؟ و پیرمرد به طرز احمقانه ای کار درست را انجام میدهد و نام دختر را نمیگوید. چه اهمیتی دارد نام او و یا آبروی خانواده اش؟ پنج دقیقه پیش که من داشتم پیاده به خانه میرفتم، او آبرو داشت و الان ندارد؟ به فکر قرمه سبزی مادر بودم و اینکه حالم چقدر خوب است. سر خیابان که رسیدم صدای جیغ آمد و بعد دیدم که پخش زمین شد. پنج طبقه داشت، وقتی شمردم. از پشت بام ساختمان خوش بر و روی محل، با مرمرهای طلایی و حکاکی وان یکادش پرید. جلوی پاهای من. چه اهمیتی دارد که خاله زنکهای عقب افتاده و بیمصرف محل چگونه قضاوتش میکنند، یا بچه سالهای جلغول و لش محل چه میگویند درباره او؟ اسمش را میگذارم «رُز»، با گلبرگهای سرخ گونه اش و تیغهای لبهای خشکیده و پوست پوست شده او. او که به خاطر دوست پسرش خودکشی کرد یا افسردگی یا طلاق والدین، یا چه چیزی؟ رز چشمهایش را میبندد و می بیند؟ می بیند که باخت یا برد؟ سی سالگی خودش را می بیند که کودکی به آغوش دارد و به دغدغه های کودکانه ی نوجوانی اش می خندد و به پدر و مادر پفیوزش فحش میدهد و نفرین میکند معلمهای متعفن و ناظم خودخواهشان را. می بیند که اگر میماند پشیمان نمیشد؟ رز را دوست دارم اما قهرمان قصه ی واقعی من نیست. رز را میفهمم اما قضاوت نمیکنم. شاید هم میخواهم آغوش مادری باشم که گونه های سرخش را میفشارد یا انگشتانی که اشکهای او را پاک میکرد یا گوشهایی که چند دقیقه ای نشستند پای صحبتهای معصومانه ی او... نه. من پشت دست پولادینی میخواهم باشم که بر صورت پدر او میکوبد یا دهان فحاشی که جر میدهد هیکل گندیده ی معلمها و ناظمها و مدیر آن مدرسه ای را که فردای آن روز به سردر خانه ی او پارچه مشکی زدند و فوتش را به خانواده اش تسلیت گفتند! من زندگی میکنم برای تو. رُز! میخندم بلندتر از فریاد تو! که پخش شد در محله ی بی دردمان، و خُرد کرد شیشه ی آرامش مسلمانانی را که درد همسایه شان را نفهمیدند و ندیدند. خنده می آورم بر لبان هرکس که غم ببینم بر صورتش. انتقامت را میگیرم از زندگی! و هر بار رو به آسمان به یادت خواهم بود...
‫#‏عین‬
. تیر

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :