زن میانسال ساختمان رو به رویی

پسری است که زن میانسال ساختمان رو به رویی را دید میزند. زن در بالکنی می ایستد که رخت پهن کند یا دان بپاشد برای کبوترها؛ خودش را هم نمیپوشاند و لُختی می پوشد، رنگارنگ، مُد به مُد، جور به جور. هر بار که می آید، پسر قند تو دلش آب میشود و می جهد پشت پنجره و آسوده خاطر از این فاصله بیست متری به تماشای او می نشیند؛ چون روزها اتاقش تاریک است و نور آفتاب، پنجره را از بیرون آینه میکند و داخل خانه ی پسر معلوم نیست. یکبار زن می آید، با چادر گلدار همیشگی شُل و ولش. پسر هم خدا خدا میکند که بیشتر رخ ببیند، همین که باد تند می وزد و چادر را می بَرد و می کشد، زن ثابت می ماند. زن زل میزند تو چشمهای پسر. قلب پسر می ریزد. انگار همه چیز می ایستد و پسر هاج و واج، که یعنی این همه مدت زن او را میدیده؟ از رازش میدانسته؟ زن میانسال همسایه روبه رویی خبر داشته که او یک پسر سی ساله ی بی عرضه است، که هیچوقت نتوانسته دختری را دوست داشته باشد؟ یعنی حالا شدند خدا و این زن. تا حالا این دوتا میدانسته اند که او چه قدر به درد نخور و ترسو و ریاکار است که پشت پنجره ی به ظاهر یک طرفه با هیکل یک زن میانسال، ذهن-بازی میکرده است. آیا این همه وقت، پسر داشته زندگی خصوصی زن را دید میزده، یا زن خصوصی ترین ویژگی های پسر را کندوکاو میکرده؟ زن اما بعد از چند ثانیه، لبخند می زند. می خندد. تو چشمهای پسر نگاه میکند و میخندد و باد کولر اتاق پسر، عرق پیشانی اش را می ماساند روی صورتش. زن می خندد و می رود. پسر می ماند. با حس برهنگی فاحشه ای که در میدان شهر سنگش میزنند و عین خیالش نیست. چون دلایل خوب و قانع کننده ای دارد برای فاحشگی و ذهنش سردر گم پرسشهای مهمتری است. آن زن به چه چیزی میخندید؟ این همه مدت از دیده شدن لذت میبرده؟ مثلا یک شوهر زوار در رفته ی شکم گنده دارد که قدرش را نمیداند. راننده تاکسی است که صبح میرود و شب می آید، با زیربغل عرقی و بدبو، با دندانهای زرد و سیگار گرفته و بدنی مستهلک که نیامده لم میدهد روی مبل و عین خرس میخوابد و سالهاست تنهایی زن را نمی دیده است. زن خوشش می آمده تا الان. لذت می برده که اینطور پا داده است؛ که مثلا یک پسر جوان ماههاست که اسیر تن نیمه پژمرده اوست؛ که او هنوز هم چیزی است برای خودش. اصلا چه اهمیتی دارد که حقیقت چیست. خب پسر راضی، زن هم راضی. پسر با خودش تصمیم میگیرد که اینبار پنجره اتاقش را باز کند، زن را نگاه کند و پاسخ لبخندش را بدهد و البته بیشتر و بیشتر. حالا که زن، او را از نزدیکترین دوستانش هم بیشتر میشناسد، خب این پنجره ی لعنتی را باز کند و به سالها درد تنهایی و مشکلات جنسی اش خاتمه دهد. او که نمیتواند ازدواج کند، چون پول ندارد؛ او که یک بچه مسلمان ریاکار است که رابطه ی خارج از ازدواج را مردود میشمارد و البته سالهاست که به این پرهیزگاری ریاکارانه بالیده و جانماز آب کشیده است. امروز در بالکنی ساختمان رو به رویی باز میشود. پسر آماده است برای همه چیز. یک نیم گام از پشت میز کامپیوتر برمیدارد به سمت پنجره که... یکهو منصرف میشود و پرده پنجره اش را کامل میکشد. حالا باید تا شب فکر کند که این بار از چه چیزی یا چه کسی خجالت کشید؟
‫#‏عین‬
. تیر

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :