نیسان

بابا پشت نیسان با یقه ی باز و اخم، باباتر شده بود. یکهو سه رخ داد به من و دنده میله ای را برد روی چهار. نیسان عین قابلمه ی یُقُری که روی آسفالت قژقژ میکشد و تلوتلو میخورد، تاخت. صد و بیست را که پر کرد، خواستم به بابا بگم یواش تر! که او پیش دستی کرد و گفت: «ایمان بیار!...» ما هم نه گذاشتیم، نه برداشتیم، با تته پته گفتیم: «من به دین توام! حالا هرچی هست، هست.» چشم در چشم آفتابی که از روبرو می آمد انداختم. سرعت و مرگ، ترس نداشت. با او هیچ چیز ترس ندارد.

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :