سگ این کفترا

استاد منوچهر را به فحاشی میشناختند. جماعت بازاری، ظهرهای گرم تابستان خسته که میشدند دورش میکردند و پنج شش دقیقه به کاف و شین او گوش میدادند. آن روز من هم رفتم. تیشرت صورتی جیغ به تن داشت و با یک لُنگ کثیف با ملت چاق سلامتی میکرد. همه که نشستیم، یکهو شروع کرد. از سبیل حسن آقا خیاط شروع کرد رسید به دماغ مَمَّد الاغه و دستگیره ی در مبل فروشی ابراهیم چوبی یا ملونهای یاسر میوه فروش، و همه ی اینها را هنرمندانه با آلات مردانه و زنانه قاتی میکرد و ملت هم میخندیدند؛ لاکردار حتی از کتابهای کتابفروشی پریچهر هم فحش در می آورد و بعد با حس شاعرانه کلمات را ادا میکرد، طوری که به قول رضا مکانیک، روحت را جلا میداد. استاد بود دیگر. همینطور که داشت چرت و پرت می گفت، یکهو از دور دیدیم یک لنگ کفش وسط صورت استاد فرو آمد و پشت سرش داد و فریادی که بلند شد و فهمیدیم از منصور است، پادوی حاج مرتضی فرش فروشان: «تو ... میخوری درباره کفترای من بی ناموسی حرف میزنی؟ سگِ این کفترا می ارزه به صدتای هیکل تو!» آن سر معرکه چو افتاد که سگ این کفترها یعنی چه!؟ و به خنده ترکیدند.

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :