موسیقی و ادبیات

موسیقی دامنِ صورتی با شکوفه های ریز پوشیده بود و با کفش پاشنه بلند، اشک میریخت و میرقصید؛ نه! پرواز میکرد، اوج میگرفت، و با هربار قرِ نرمی که به کمر باریکش می انداخت، شکوفه های صورتیِ دامنش را به همراه اشکهای نقره ای به صورتِ اتاق میریخت. موسیقی، خانم خوشگله ی موسیقی، نگاه کرد به پیرمردِ ادبیات و با صدای ویولن به او گفت: «میدونی من کیم؟ من صدای بوسه های عاشقانه هستم که وقتی میام، تنهایی خوابش می بره، زمان گمش میشه، مکان غیبش میشه! من صدای تندتندِ قلب های منتظرم. من چرچرِ باران ام که با اشک چشمانِ نرسیدنها پیوند میخورم. من...» از چروک صورت خسته ادبیات خجالت کشید. پیرمرد هیچ نمیگفت و تنها غرق و مست آوای موسیقی شد. پیرمردِ ادبیات، هزاره ها بود حرفهایش را زده بود.
پیرمرد ادبیات...

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :