تنبان

چنگ انداخت به تنبانی که به جالباسی آویزان بود و گفت: «من شروالِ زندگی رو کشیدم پایین، که خودمو بکشم بالا.» و من در این فکر بودم که تا چند سال دیگر حتما تاب سبیلهایش به ابروهای پاچه بزیش میرسد. بی حواسیم رو فهمید و تشر زد: «اینجایی؟ اگه فکر کردی لَقِت رو بذاری کنج اتاق و سیگار دود بدی، همه چیز درست میشه، اشتبا کردی. زندگیتو بریز روهم روهم، دوباره بساز. نه. اصلا شروالشو بکش پایین. ژستی نباش. اگه ژستی باشی، پیر که بشی مث من منبری میشی. نکرده ها و کرده های گذشته ات رو برا جوون های الدنگ تر از خودت عربده میزنی و تهش هیچ که هیچ. پوچ!» اینها را که گفت حواسم جمع شد. نفهمیدم چه میگفت، اما اطمینان صدایش مرا به خود آورد؛ دو ساعت و چهل و شش دقیقه از روی ساعت، حواسم جمع ماند و بعد روز از نو.
*برشی از یک داستان

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :