آ تقی، پَپَّتّی

اینها چه میدانند سبُکی و سرمستی نشئگی چیست. نادانی، چشم و گوششان را بسته است؛ یعنی اگر میدانستند که آن را زهرماری نمی نامیدند. اسمش را میگذارم ماشین سرکوبگر زمان، یا نه... یک نام خوش بر و روتر؛ "هربرت فون کارایان". این رهبر ارکستر افسانه ای را میبینم که یکهو ضرب آهنگ دنیایم را می اندازد روی دور تند، بعد یک ایستاییِ نرم و سپس دورِ کُند... انقدر هنرمندانه و ظریف که هیچ نمیفهمم و بی مشاعر بر روی نُتهای خوش تراش آن شنا میکنم! بی هیچ بار مسئولیتی. این بچه سوسولهایِ ایام-به-کام شهری چه میفهمند از حال من؟ وقتی با تنی ساخته، روی نیمکت پارک لم میدهم و با سمفونی فون کارایان قر می آیم؟ اصلا بگذار همان "آتقی، پَپَتی" صدایم کنند. چه اهمیتی دارد، من برای خودم دست کم هنگام نشئگی، "شا(ه) تقی" هستم. بگذار روی دیوار خانه مان با گچ به مادر مفلوکم فحش بنویسند یا تاریخ مرگم را پیشگویی کنند. به مادرم گفته ام یک کم، بیشتر، خودداری کند. پیرزن با جارو به خیابان می آید و آن جرثومه های بی درد را فحش میدهد. اینها هم شرمسارم نمیکند. تنها نگران آنم که روزی برسد که مادرم را در خاک سرد بگذارند و من همچنان درگیر گرمای فون کارایان باشم... دوست دارم موقع وداع با او، به هوش باشم. شاید، شاید اشکی آمد، دلی شکست، و خاتمه ای شد بر این ضرب آهنگ پرتکرار...

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها :