غریبی

با من، غریبی میکند. یک پسر هجده ساله استخوانی و موبلند است که میخواهد پزشک شود. او را میشناسم. پسری جدی، تنها، مودب، ترسو و پرمدعا است که زل زده بهم. چهارتا شِویدی که پشت لبش سبز شده را میخاراند و میگوید: «چیکار کردی با خودت؟». لپش را میکشم. کش نمی آید؛ از بس خشک است و یک دنده. زور میریزم در حنجره ام و محکم میگم: «ادای آدمهای مهم رو درنیار. تو اون پرزهای سبیلت رو میبینی، من پیچششون رو!» بعد یک دونقطه دی برایش میگذارم تا بفهمد من نه جدی ام، نه ترسو. خیلی آنتیک خودش را جمع میکند و بر قاب عکس سه در چهار شناسنامه ام مینشیند.

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :