اوباشی

بابابزرگ از حمام میترسد. این را یواشکی به من گفت. بِخارون چوبی اش را دودستی گرفت و طوری پشتش را از گردن تا دولپ باسن چنگ کشید که انگار خاک سنگ شخم میزند. چشمهای نخودیش را بست و گفت: «نفسم میگیره بابا، میترسم یه وقت...» بقیه اش را قورت داد؛ شاید چون امروز بار دومش بود که درباره ی ترس میگفت. بار اول، وقت صبح بود که سر چهارراه نزدیک بود با یک پژو گوش به گوش شود. حق تقدم با آن وِروِر جادوی چرکوله ای بود که در اصلی می راند. وقتی از ترس پا روی گاز گذاشت و دور شد، بهش گفتم: «کار خوبی کردی بابا که دهن به دهن نشدی. اون زنیکه چیزی بیشتر از یک معلم تربیتی بداخلاق زبون نفهم نبود! از اینایی که زیر بغلش بوی گند عرق میده و همه شاگردهاش ازش متنفراند. یه گُهی خورد، شما سخت نگیر!»
اینها را طوری به بابا گفتم که باور کرد. آنقدر که حتی نپرسید من از یک داد و دعوای چند ثانیه ای، شغل آن زن را از کجا فهمیدم. سری تکان داد و زیر لب گفت: «آره، خوب که دهن به دهن نشدم... یه گهی خورد...» به لبخند افتادم. لب و لوچه ام را کشیدم بالا که این خنده ی بدموقع جو جدی پدربزرگی-پسری مان را خراب نکند. این بددهنی مردانه یاد گذشته ها را به ذهنم آورد. بچه سال که بودم، یکبار که داشتیم در خیابان گل کوچک میزدیم قاتی کردم و این لفظ بی ادبی چی چی خوردی را بر سر رفیقم عربده زدم. بابابزرگ که صدایم را از پنجره شنید، شب قشقرقی به پا کرد. دو سه وعده از این فلفل قرمزهای لاکرداری که فاطمه خانم _همسایه بغلی_ از هند آورده بود در کف دستم تکاند و گفت: «این آتیشو بخور که دیگه اوباشی نکنی». هنوز رقص سبیلهای گوشتیش یادم است، وقتی این جمله را گفت. به خودم سقلمه میزنم که الان هم همینطور است. این پیرمرد همان مرد است و این سبیلها همانطور گوشتی و مشکین؛ و در کنار او شاگرد بی استعدادی نشسته است که سعی دارد با لاپوشانی اشتباهش، او را آرام کند...    

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :