Birdman-2014

بِردمن (مرد کبوتری). کابوس هولناکی است از انسان سرکش و متوهم امروز؛ دوربین امانوئل لوبزکی، هوشیار و شناور در راهروی تودرتو و تاریک تئاتر سنت جیمز به دنبال آکتورهایی عصبی و پریشان پرواز میکند؛ بازیگرهایی خروشان، خشمگین و فاقد سوپرایگو _چرا که این یک کابوس است_ که رها از هر چهارچوب اخلاقی-عرفی فحاشی میکنند، عربده میزنند، گلاویز میشوند، عریان میشوند، و از هم بوسه های بی منطق میگیرند؛ و این شورش اهریمنی اومانیستی در جاز کوبه ای آنتونیو سانچز ضرب آهنگی تند و پرتنش می آفریند... توگویی فریادی است اعتراضی، به بار سنگین هستی و زیستی؛ این دوربین "الکسا"ی چشمچران، پیوسته بین صحنه نمایش تئاتر و زندگی پرکشمکش شخصیتها میلولد و همه اینها دست به دست هم میدهد تا در پایان فیلم، بیننده از اتمام این کابوس پرطمطراق و شگفت انگیز نفس راحتی بکشد. درد چیست؟ این چه زخمیست که هیچ دوایی آن را درمان نیست؟ این جنس انسان بِردمن، تنها زمانی آرامش می یابد که همنوعانش اورا تایید و تمجید کنند؛ و هنگامیکه دختر ریگان (مایکل کیتون، بازیگر نقش بتمنِ تیم برتون) در مونولوگی دفاعی، به او میفهماند که هنر و هویت او برای هیچکس ارزش ندارد، پایانی میشود بر نیمچه امید بی اساس او... به خیالپردازیهایش برای بازگشت به دوران اوج جوانی و از اینجا به بعد ناظر سقوط و تحلیل شخصیت شکننده او هستیم؛ او بیماری شیزوفرنیک است که آرزوی پرواز دارد، سودای قدرتهای فرازمینی و ادعای خدایی دارد، همان کالبد انسان محور و درمانده چند دهه ی اخیر که بین خاک و آسمان معلق است، بعبارتی از لذتهای زمینی دل بریده و لاادریگرایانه با آسمان نیز پیوندی ندارد و سرانجام آسان ترین و بزدلانه ترین راه ممکنه را میگزیند، خودکشی. آیا شعارهای خوش بر و رویی چون "در لحظه زندگی کن" یا "زندگی فاحشه ای بیش نیست" تاریخ مصرفشان تمام شده است؟ این اعتراف تلخی است.
در بهترین حالت باید گفت این شوخی بدی بود از کارگردان محبوب من، ایناریتوی قصه گو! که این بار فیلمی ضدزندگی و مخدری ساخته، کابوسی خارق العاده از دنیایی تنگ، پوچ، تاریک، پرخروش و اهریمنی تا همه ی نامزدیهای اسکار امسال را درو کند و سرآخر به نفع "تک تیرانداز آمریکایی" کنار رود تا بار دیگر حقیقت گفته شود، اما در پوشش دروغهای غرورمندانه ی ناسیونالیستی آمریکایی محو شود... برد من به ریگان: "به چشمان درخشان این مردم نگاه کن! اینها اکشن دوست دارند! نه این مزخرف فلسفی و افسرده و پرحرف رو!..."

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳