تنبان

چنگ انداخت به تنبانی که به جالباسی آویزان بود و گفت: «من شروالِ زندگی رو کشیدم پایین، که خودمو بکشم بالا.» و من در این فکر بودم که تا چند سال دیگر حتما تاب سبیلهایش به ابروهای پاچه بزیش میرسد. بی حواسیم رو فهمید و تشر زد: «اینجایی؟ اگه فکر کردی لَقِت رو بذاری کنج اتاق و سیگار دود بدی، همه چیز درست میشه، اشتبا کردی. زندگیتو بریز روهم روهم، دوباره بساز. نه. اصلا شروالشو بکش پایین. ژستی نباش. اگه ژستی باشی، پیر که بشی مث من منبری میشی. نکرده ها و کرده های گذشته ات رو برا جوون های الدنگ تر از خودت عربده میزنی و تهش هیچ که هیچ. پوچ!» اینها را که گفت حواسم جمع شد. نفهمیدم چه میگفت، اما اطمینان صدایش مرا به خود آورد؛ دو ساعت و چهل و شش دقیقه از روی ساعت، حواسم جمع ماند و بعد روز از نو.
*برشی از یک داستان

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

غریبی

با من، غریبی میکند. یک پسر هجده ساله استخوانی و موبلند است که میخواهد پزشک شود. او را میشناسم. پسری جدی، تنها، مودب، ترسو و پرمدعا است که زل زده بهم. چهارتا شِویدی که پشت لبش سبز شده را میخاراند و میگوید: «چیکار کردی با خودت؟». لپش را میکشم. کش نمی آید؛ از بس خشک است و یک دنده. زور میریزم در حنجره ام و محکم میگم: «ادای آدمهای مهم رو درنیار. تو اون پرزهای سبیلت رو میبینی، من پیچششون رو!» بعد یک دونقطه دی برایش میگذارم تا بفهمد من نه جدی ام، نه ترسو. خیلی آنتیک خودش را جمع میکند و بر قاب عکس سه در چهار شناسنامه ام مینشیند.

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

لب کاکائویی

عاشق لبهای کاکائوییش شدم. نه، خر شدم. اینکه خرِ عشقبازی با لبهای جمع و جورش شدم، یا خرِ طعم آن رژ دست ساز که از کره کاکائویی درست میکرد را نفهمیدم. هرچی بود، پاگیرم کرد. لوس بود، زشت بود، خنگ بود، عشوه ای بود. گلچین بود! گلچینی از هیولایی که مامان در کودکی برایم از زنها میگفت. خدابیامرز از زنها بد میگفت تا پسر چشم و گوش بسته ی پولدارش یک وقت به دختری دل نبندد. اما بستم؛ با چشم و گوش بسته هم دل بستم. یکهو چشمهایم را که باز کردم دیدم دو دقیقه است داریم لب-آغوشی میکنیم. او شروع کرد، بی هوا و بی مقدمه و مصمم قاپ دلم را دزدید. بعدها یه شب که در دورهمی رفقا، داشتم متانت و وقار زن دوستم را بر سرش میکوبیدم، پارچ آب را در صورتم خالی کرد و درگوشی بهم گفت: «لب کاکائویی رو لولو برد.»

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

اوباشی

بابابزرگ از حمام میترسد. این را یواشکی به من گفت. بِخارون چوبی اش را دودستی گرفت و طوری پشتش را از گردن تا دولپ باسن چنگ کشید که انگار خاک سنگ شخم میزند. چشمهای نخودیش را بست و گفت: «نفسم میگیره بابا، میترسم یه وقت...» بقیه اش را قورت داد؛ شاید چون امروز بار دومش بود که درباره ی ترس میگفت. بار اول، وقت صبح بود که سر چهارراه نزدیک بود با یک پژو گوش به گوش شود. حق تقدم با آن وِروِر جادوی چرکوله ای بود که در اصلی می راند. وقتی از ترس پا روی گاز گذاشت و دور شد، بهش گفتم: «کار خوبی کردی بابا که دهن به دهن نشدی. اون زنیکه چیزی بیشتر از یک معلم تربیتی بداخلاق زبون نفهم نبود! از اینایی که زیر بغلش بوی گند عرق میده و همه شاگردهاش ازش متنفراند. یه گُهی خورد، شما سخت نگیر!»
اینها را طوری به بابا گفتم که باور کرد. آنقدر که حتی نپرسید من از یک داد و دعوای چند ثانیه ای، شغل آن زن را از کجا فهمیدم. سری تکان داد و زیر لب گفت: «آره، خوب که دهن به دهن نشدم... یه گهی خورد...» به لبخند افتادم. لب و لوچه ام را کشیدم بالا که این خنده ی بدموقع جو جدی پدربزرگی-پسری مان را خراب نکند. این بددهنی مردانه یاد گذشته ها را به ذهنم آورد. بچه سال که بودم، یکبار که داشتیم در خیابان گل کوچک میزدیم قاتی کردم و این لفظ بی ادبی چی چی خوردی را بر سر رفیقم عربده زدم. بابابزرگ که صدایم را از پنجره شنید، شب قشقرقی به پا کرد. دو سه وعده از این فلفل قرمزهای لاکرداری که فاطمه خانم _همسایه بغلی_ از هند آورده بود در کف دستم تکاند و گفت: «این آتیشو بخور که دیگه اوباشی نکنی». هنوز رقص سبیلهای گوشتیش یادم است، وقتی این جمله را گفت. به خودم سقلمه میزنم که الان هم همینطور است. این پیرمرد همان مرد است و این سبیلها همانطور گوشتی و مشکین؛ و در کنار او شاگرد بی استعدادی نشسته است که سعی دارد با لاپوشانی اشتباهش، او را آرام کند...    

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

آ تقی، پَپَّتّی

اینها چه میدانند سبُکی و سرمستی نشئگی چیست. نادانی، چشم و گوششان را بسته است؛ یعنی اگر میدانستند که آن را زهرماری نمی نامیدند. اسمش را میگذارم ماشین سرکوبگر زمان، یا نه... یک نام خوش بر و روتر؛ "هربرت فون کارایان". این رهبر ارکستر افسانه ای را میبینم که یکهو ضرب آهنگ دنیایم را می اندازد روی دور تند، بعد یک ایستاییِ نرم و سپس دورِ کُند... انقدر هنرمندانه و ظریف که هیچ نمیفهمم و بی مشاعر بر روی نُتهای خوش تراش آن شنا میکنم! بی هیچ بار مسئولیتی. این بچه سوسولهایِ ایام-به-کام شهری چه میفهمند از حال من؟ وقتی با تنی ساخته، روی نیمکت پارک لم میدهم و با سمفونی فون کارایان قر می آیم؟ اصلا بگذار همان "آتقی، پَپَتی" صدایم کنند. چه اهمیتی دارد، من برای خودم دست کم هنگام نشئگی، "شا(ه) تقی" هستم. بگذار روی دیوار خانه مان با گچ به مادر مفلوکم فحش بنویسند یا تاریخ مرگم را پیشگویی کنند. به مادرم گفته ام یک کم، بیشتر، خودداری کند. پیرزن با جارو به خیابان می آید و آن جرثومه های بی درد را فحش میدهد. اینها هم شرمسارم نمیکند. تنها نگران آنم که روزی برسد که مادرم را در خاک سرد بگذارند و من همچنان درگیر گرمای فون کارایان باشم... دوست دارم موقع وداع با او، به هوش باشم. شاید، شاید اشکی آمد، دلی شکست، و خاتمه ای شد بر این ضرب آهنگ پرتکرار...

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها :

سینما، حال خوب

سینمایی که حال آدم را بد کند، مزخرف است. سینما حرمت دارد، زباله دانِ افکار پلاسیده و کفرآلود و دل به همزن فیلمساز نیست! حالا میخواهد غول بزرگی مثل برگمان باشد یا تارکوفسکی و فون تریه؛ سینمایی خوب است که حالت را خوب کند! رعشه بیاندازد بر قلبت و غلغکت بدهد برای آرزو کردن های بی انتها!... فیلمسازی غمگین و پوچ، حکما ادا و اطواری روشنفکرنمایانه است؛ ژستی خودنمایانه و نارسیستی که طی آن فیلمساز تلاش میکند خود را از مردم جدا کند، پُتک تحقیر بر سر آنها بزند و بعد که فیلمش نفروخت، بگذارد پای این حساب که هیچکس من را نمیفهمد! و من خیلی خاص و تافته ی جدابافته هستم.
یک کلام! سینما یعنی رقص ولگردی چاپلین!...

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها :

Nightcrawler-2014

شبگرد. لوییس بلوم (جیک گیلنهال)، یک مردم ستیزِ یک لاقبا، لاغراندام و با چشمهای ورقلمبیده و موهای چرب، باهوش و سختکوش که بمانند ماشینی بی احساس، واژگان را تندتند کنار هم میچیند و با منطقی غیرانسانی و کامپیوتری رویدادهای زندگی را توجیه میکند. او دست پرورده ی جامعه ای خودخواه، رقابتی، بی اخلاق و بی اعتماد است؛ آنجا که خریدار آهن های دزدی به او میگوید: "من یک دزد آشغال را استخدام نمیکنم" (واقعا؟ دزدی آهن و خریدن آهن دزدی، هر دو جرم هستند) یا آن هنگام که جو لودرِ فیلمبردار (بیل پاکستون) او را استخدام نمیکند. این کنشهای اجتماعی، واکنشهای غیراخلاقی و خودخواهانه لو را در ادامه داستان سبب میشوند و ما این کاراکتر را باور میکنیم و در مرحله ای بالاتر، حتی، با او این همانی مینماییم... شخصیت، جان دارد و در ذهن تماشاگر نفس میکشد. لو، خونسردانه از حریم خصوصی انسانهای نیمه جان دزدکی فیلمبرداری میکند یا از هر روش درست و نادرستی برای پیشرفت کاری خود بهره می برد. "شاید مشکل من با مردم این باشد که از آنها خوشم نمی آید، نه اینکه آنها را نمیفهمم".
پرده ی سوم فیلم _نظم دوباره_ تجربه جالبی است برای تماشاگر؛ سکانسی که دن گیلوری، نویسنده و کارگردان فیلم، مبتدیانه به گند کشیده است. ما به همراه لو و دستیارِ نچسبش، از درون خودرو و از فاصله ای دور شاهد حادثه ای پرتعلیق، دلهره آور و مستندوار هستیم که میتوانست بسیار فراتر از اینها باشد، اگر آن پنج پلیس احمق، اقدام معقولانه تر و باورپذیرتری از ورود گله گله به رستوران می یافتند!... تجربه ای پراسترس و باورپذیر از تعقیب خیابانی قاتلی خطرناک!

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳

Whiplash-2014

ویپلش. اندرو (مایلز تلر)، دانشجوی سال اول جاز در هنرستان شافر، بازنده و دورافتاده ی اجتماع که نه خانواده میشناسد و نه معشوقه ("نیکول" ملیسا بنویست)، عشقِ به موسیقی؟ خیر؛ لطفا... هنر موسیقی محترم تر و بی آلایش تر است. او در هوسِ شهرت طلبی و نامجویی می سوزد، چوبکهای نارسیسیستی خود را بر کوبه میزند تا آتش این شهوت بر دستان او خون می اندازد و می خراشد و جا می اندازد... "ترجیح میدهم در سی و چهارسالگی، مست و مفلک بمیرم اما مردم سر میز شام خودشان درباره من صحبت کنند"، شرم انگیز است این مونولوگ! عشق یعنی غرق شدن در دنیای معشوق!... مردم!؟ نوازندگی یعنی شناور شدن بر نُتهای روح نواز موسیقی که تو را از دنیا و هر آنچه در اوست می کَنَد، زمان و مکان را محو میکند و آرامه ی جانت میشود. این آرزو و شیدایی خوار و محقر است؛ باز هم به مرام و معرفت آن نوازنده ای که در کنج خانه به عشق آوای خوش ساز مینوازد و همین.
آنگاه که آدمی با داعیه ای خدایی فراتر از ظرفیت جسمانی خود و قواعد فیزیکی جهان میخواهد و آرزو میکند... کشمکش خارق العاده اراده انسان با زمین و زمان، مرگ نیز دربرابر خواسته ی این جوان زانو میزند و او، خونین بر صحنه اجرا می نشیند و با انگشتان تکه پاره و ازکارافتاده بر طبل میکوبد!... آندرو، شکست ناپذیر است! و سرانجام، کوبه ی او، کونداکتور گروه را نیز حذف میکند و سایر اعضای باند را همانند رهبری توانمند و مقتدر هدایت میکند و "فلچر (سیمون)"، معلم سرتق و یکدنده اش در برابر او سر تعظیم فرو می آورد...


  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳

Birdman-2014

بِردمن (مرد کبوتری). کابوس هولناکی است از انسان سرکش و متوهم امروز؛ دوربین امانوئل لوبزکی، هوشیار و شناور در راهروی تودرتو و تاریک تئاتر سنت جیمز به دنبال آکتورهایی عصبی و پریشان پرواز میکند؛ بازیگرهایی خروشان، خشمگین و فاقد سوپرایگو _چرا که این یک کابوس است_ که رها از هر چهارچوب اخلاقی-عرفی فحاشی میکنند، عربده میزنند، گلاویز میشوند، عریان میشوند، و از هم بوسه های بی منطق میگیرند؛ و این شورش اهریمنی اومانیستی در جاز کوبه ای آنتونیو سانچز ضرب آهنگی تند و پرتنش می آفریند... توگویی فریادی است اعتراضی، به بار سنگین هستی و زیستی؛ این دوربین "الکسا"ی چشمچران، پیوسته بین صحنه نمایش تئاتر و زندگی پرکشمکش شخصیتها میلولد و همه اینها دست به دست هم میدهد تا در پایان فیلم، بیننده از اتمام این کابوس پرطمطراق و شگفت انگیز نفس راحتی بکشد. درد چیست؟ این چه زخمیست که هیچ دوایی آن را درمان نیست؟ این جنس انسان بِردمن، تنها زمانی آرامش می یابد که همنوعانش اورا تایید و تمجید کنند؛ و هنگامیکه دختر ریگان (مایکل کیتون، بازیگر نقش بتمنِ تیم برتون) در مونولوگی دفاعی، به او میفهماند که هنر و هویت او برای هیچکس ارزش ندارد، پایانی میشود بر نیمچه امید بی اساس او... به خیالپردازیهایش برای بازگشت به دوران اوج جوانی و از اینجا به بعد ناظر سقوط و تحلیل شخصیت شکننده او هستیم؛ او بیماری شیزوفرنیک است که آرزوی پرواز دارد، سودای قدرتهای فرازمینی و ادعای خدایی دارد، همان کالبد انسان محور و درمانده چند دهه ی اخیر که بین خاک و آسمان معلق است، بعبارتی از لذتهای زمینی دل بریده و لاادریگرایانه با آسمان نیز پیوندی ندارد و سرانجام آسان ترین و بزدلانه ترین راه ممکنه را میگزیند، خودکشی. آیا شعارهای خوش بر و رویی چون "در لحظه زندگی کن" یا "زندگی فاحشه ای بیش نیست" تاریخ مصرفشان تمام شده است؟ این اعتراف تلخی است.
در بهترین حالت باید گفت این شوخی بدی بود از کارگردان محبوب من، ایناریتوی قصه گو! که این بار فیلمی ضدزندگی و مخدری ساخته، کابوسی خارق العاده از دنیایی تنگ، پوچ، تاریک، پرخروش و اهریمنی تا همه ی نامزدیهای اسکار امسال را درو کند و سرآخر به نفع "تک تیرانداز آمریکایی" کنار رود تا بار دیگر حقیقت گفته شود، اما در پوشش دروغهای غرورمندانه ی ناسیونالیستی آمریکایی محو شود... برد من به ریگان: "به چشمان درخشان این مردم نگاه کن! اینها اکشن دوست دارند! نه این مزخرف فلسفی و افسرده و پرحرف رو!..."

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳

صفحه قبل →