حنای خورشید

پیرمرد دو تراول پنجاهی از پنجره ی راننده خارج میکند و میگذارد روی آتش اسپنددان و با لبخند هیزی میگوید: «سوار هم میشی، حبیبی!؟» پنجاهی ها دارند میسوزند روی جلز ولز دانه سرخهای اسپند و چراغ قرمز روی صد و هشتاد ثانیه ثابت مانده است. این پول نه برای زن مهم است و چشمهای سورمه کشیده اش، و نه برای پیرمرد و ماشین خارجی سورمه ایش؟ دختر دو قدم عقب میرود و آن طرف، دو دست قلچماق میکوبد به پنجره شاگرد ماشین، پسر سیاه سوخته ای سرش را می برد داخل ماشین و داد میزند: «چیکارش داری پیری؟ نقاشی بکشم رو گاری خوشگلت؟» پیرمرد دو پنجاهی دیگر از داشبورد برمیدارد و در دستهای قلچماق پسر میگذارد. اسکناسها خاک میشوند روی لجنِ بیغیرتی؟ تراولها را می قاپد و عرق پیشانی اش را با آنها پاک میکند و به جیب میگذارد. هیبتش از پنجره شاگرد جدا میشود و دستهای قلچماقش آن سمت، چنگ می اندازد به مچ زن. «تراورارو رو بردار سوختن رو اسفند. خره؟ بدو سوار شو الان چراغ سبز میشه». زن اما تکان نمیخورد. مقاومت میکند و سوار نمیشود و به نقطه ای دور خیره شده است! پسر سرش داد میزند و بیشتر زور میدهد. اسپنددان می افتد و دانه های اسپند میپاشد بر چادر عربی زن... دانه های سرخ و مشکی می پاشد بر تن او، آتش می ریزد بر دستان حنا زده اش که طرح خورشید دارند، و نمی سوزانَد. مگر میتوان خورشید را سوزاند؟ اشکها، سرمه ی چشمش را میشویند و راه می اندازند بر چهره اش و همهمه آنها در بوق ممتد خودروهای عصبانی پشت چراق گم میشود. پیرمرد پیاده میشود و با پسر گلاویز میشود که کتک نزند زن را، و زن همچنان به دخترک کهنه پوشی خیره شده است که چند متر آنطرف تر فال میفروشد. فال امروز مادر چه بود؟
‫#‏عین‬
. تیر

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :

صفورا

صفورا عشق اولم بود و چادر مشکی داشت. جلوی کلاس می شست و با هفت قلم نوت برمیداشت؛ او رب النوع جزوه نویسی بود. راستش را بگویم، من عاشق نجابتش شدم و پر شدم از فانتزی های او که با چادر دور کمرش نشسته لب حوض و کهنه بچه می سابد. صفورا چهارسال همکلاسی دانشگاهم بود و وجهه ی عشق افلاطونی ام. یکبار چشمهایم را تنگ کردم و از دور به چشمهایش خیره شدم؛ صورتش را با چادر پوشاند، طوری که فقط انگشت شستش را دیدم که رو به من بود. آن روز بود که احتمال دادم دوستم دارد. دوستم داشت که معذبم میشد. یک بار داشت خیارشور میچید لای ساندویچهای فستیوال غذای دانشکده، انقدر سکسی بود این خیارشورها که عنان از کف دادم و قایمکی دو سه تایش را کش رفتم و خش خش زیر دندان بلعیدم. همین که فهمید، چشم غره ی دلبری ای کرد و گفت: «دَله!». آنجا بود که دیگر مطمئن شدم دلش با من است. دل است دیگر و مگر میتواند نلرزد وقتی چشمهای مرا می بیند؟ اما من از عشقم برای هیچکس تعریف نکردم. حتی آقای الطافی _مستخدم دانشگاه_ هم که از راز دلم خبردار شد، قول داد به کسی نگوید و من قبولش دارم. کلا ترجیح میدهم به آدمها زود اعتماد کنم و صادق باشم. شاید صفورا هم این ویژگی ام را پسندیده بود و چقدر حیف. حیف که نشد خسرویش باشم یا هملتش. راز عشقم را در سینه حبس کردم چون آن روزها قصد ادامه تحصیل داشتم و میدانستم تور ازدواج مانع رسیدن توپ آرزوها و آرمانهای عالیه ام خواهد شد. شاید هم دلیل دیگری داشتم برای آنکه هرگز پا پیش نگذاشتم. بی پولی! و بیکاری؛ شاید هم پردردی و پررنجی. دِ آدمی که درد داشته باشد که به ازدواج نمی اندیشد؟

#‏عین‬
. تیر

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :

روسری آبی

من عاشق شده ام. دختر روسری آبی برایم آب می آورد در کوزه ی گِلی و گُل می افتد به گونه های آفتاب سوخته اش. من اما خاطرخواه چه چیزی شده ام؟ نگاهش که حرف میزند با من؟ نگاهش را که ندیده ام. می دزدد چشمانش را وقتی به او نگاه میکنم و می دزدم چشمانم را وقتی او به من مینگرد. تنها خواب بودم زیر سایه ی بید سپید، که دست گذاشت بر شانه ام و هیچ نگفت. او خبر دارد که از شهر آمده ام و کُردی نمیدانم؟ آب بود و سیبِ گلاب. گذاشت و با لی لی رفت و هیچ نگفتیم. این بار با او حرفها دارم و گِله، که چرا نمیمانی؟ درد دارد وقتی نمیمانی. این بار نزدیک غروب است و من تشنه و خسته و خاکی؛ از دور دارد می آید با روسری آبی و کوزه ی گلی همیشگی. باید نامش را بپرسم، و بگویم حسم را. چَرچَر گامهایش می پیچد در سکوت دشت. می ایستد. تا چشم در چشم میشویم، همانجا ماند! چه شد؟ او یک دختر معتقد اهل بیجار است که با مرد غریبه مراعات میکند؟ من چقدر بی جنبه و ناسپاس بوده ام که شکستم این حرمت را؟ به خیال آنکه من تحفه ای شهری هستم و رویای دختران روستایی. در دل او چه میگذرد؟ پشیمان است از لطفی که به من کرده و احساس گناه میکند؟ که این همه مدت برای یک پسر هیز و نااهل آب میبرده است. کدام هیزی؟ من عاشق «آزادگی» او شده ام و باید به او برسانم پیام پاک دلم را. بلند میشوم که بروم سمت او. به آبیِ روسریش صدایش کنم یا مثل یک جنتلمن شهری، مثلا «خانم محترم!» یا دورو و پرتزویر فریاد کنم: «خواهر!...». همین که گلوی گرفته ام را صاف میکنم، که فریاد بزنم و صدایش کنم، همینکه می ایستم، او برمیگردد. برمیگردد که برود؟ «خانم! من حرف دارم! کجا؟» باید همان روز که دست به شانه ام گذاشت برایش میگفتم حسم را. او رفت و من چشم باز کردم در اتاق همیشگی ام، در شهر. خواب اتاقم را دارم می بینم و صدای شلوغ آمد و شد ماشینها که بیداد میکند. اینبار که از خواب بیدار شدم، از زیر درخت بید، با لباسهای خاکی و خسته می دوم خانه به خانه ی روستا را سراغ میگیرم از او. نشان روسری آبیش، کوزه گلیش را میپرسم از کاهگل به کاهگل آن ده.
‫#‏عین‬
. تیر

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :

رُز

یک پرادوی نقره ای رد میشود و دو تا پانصدی کهنه می اندازد روی تن بی جان دختر که دمر دراز کشیده وسط خیابان و من تو دلم فحش ناموسی میدهم که «این دختر هنوز زنده است!». مانتوی سورمه ای دبیرستانیش جور شده با آسفالت طوسی خیابان؛ زمین داغ است و آفتابِ بهاری میسوزاند صورت او را، که گل دارد به گونه، و لبهای خشکش که خشکتر است از سنگریزه های گداخته ی خیابان. زنیکه ای با موهای شرابی از ساختمان نیمه کاره گونی بر میدارد و می اندازد روی دختر و بقیه را از او دور میکند: «مُرده. جمع نشید. بفرمایید.» دختر، اما ناگهان تکان میخورد و گونی بالا و پایین میشود. خودم دیدم! همه دیدند! همهمه ای به پا نمیشود. انگار کسی خوشحال نیست از زنده ماندن او؟ زنی می رود و انگشت میگذارد به زیر گردن دخترک تا نبضش را بگیرد! داد میزنم که: «مگه نمبینید که داره تکون میخوره و پلک میزنه! نبض چیو میگیری؟» پادوی بنگاهی موبایل به دست شماره آمبولانس را یادش رفته است و بعضی میگویند که در راه اند. پیرمرد ریشویی بالای سر دختر میرود تا از چهره اش او را بشناسد. «وای!... وای!... بدبخت شدیم!...» زنیکه ی موشرابی آرام از پیرمرد میپرسد که دختر را شناخت؟ دختر کیست؟ و پیرمرد به طرز احمقانه ای کار درست را انجام میدهد و نام دختر را نمیگوید. چه اهمیتی دارد نام او و یا آبروی خانواده اش؟ پنج دقیقه پیش که من داشتم پیاده به خانه میرفتم، او آبرو داشت و الان ندارد؟ به فکر قرمه سبزی مادر بودم و اینکه حالم چقدر خوب است. سر خیابان که رسیدم صدای جیغ آمد و بعد دیدم که پخش زمین شد. پنج طبقه داشت، وقتی شمردم. از پشت بام ساختمان خوش بر و روی محل، با مرمرهای طلایی و حکاکی وان یکادش پرید. جلوی پاهای من. چه اهمیتی دارد که خاله زنکهای عقب افتاده و بیمصرف محل چگونه قضاوتش میکنند، یا بچه سالهای جلغول و لش محل چه میگویند درباره او؟ اسمش را میگذارم «رُز»، با گلبرگهای سرخ گونه اش و تیغهای لبهای خشکیده و پوست پوست شده او. او که به خاطر دوست پسرش خودکشی کرد یا افسردگی یا طلاق والدین، یا چه چیزی؟ رز چشمهایش را میبندد و می بیند؟ می بیند که باخت یا برد؟ سی سالگی خودش را می بیند که کودکی به آغوش دارد و به دغدغه های کودکانه ی نوجوانی اش می خندد و به پدر و مادر پفیوزش فحش میدهد و نفرین میکند معلمهای متعفن و ناظم خودخواهشان را. می بیند که اگر میماند پشیمان نمیشد؟ رز را دوست دارم اما قهرمان قصه ی واقعی من نیست. رز را میفهمم اما قضاوت نمیکنم. شاید هم میخواهم آغوش مادری باشم که گونه های سرخش را میفشارد یا انگشتانی که اشکهای او را پاک میکرد یا گوشهایی که چند دقیقه ای نشستند پای صحبتهای معصومانه ی او... نه. من پشت دست پولادینی میخواهم باشم که بر صورت پدر او میکوبد یا دهان فحاشی که جر میدهد هیکل گندیده ی معلمها و ناظمها و مدیر آن مدرسه ای را که فردای آن روز به سردر خانه ی او پارچه مشکی زدند و فوتش را به خانواده اش تسلیت گفتند! من زندگی میکنم برای تو. رُز! میخندم بلندتر از فریاد تو! که پخش شد در محله ی بی دردمان، و خُرد کرد شیشه ی آرامش مسلمانانی را که درد همسایه شان را نفهمیدند و ندیدند. خنده می آورم بر لبان هرکس که غم ببینم بر صورتش. انتقامت را میگیرم از زندگی! و هر بار رو به آسمان به یادت خواهم بود...
‫#‏عین‬
. تیر

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :

زن میانسال ساختمان رو به رویی

پسری است که زن میانسال ساختمان رو به رویی را دید میزند. زن در بالکنی می ایستد که رخت پهن کند یا دان بپاشد برای کبوترها؛ خودش را هم نمیپوشاند و لُختی می پوشد، رنگارنگ، مُد به مُد، جور به جور. هر بار که می آید، پسر قند تو دلش آب میشود و می جهد پشت پنجره و آسوده خاطر از این فاصله بیست متری به تماشای او می نشیند؛ چون روزها اتاقش تاریک است و نور آفتاب، پنجره را از بیرون آینه میکند و داخل خانه ی پسر معلوم نیست. یکبار زن می آید، با چادر گلدار همیشگی شُل و ولش. پسر هم خدا خدا میکند که بیشتر رخ ببیند، همین که باد تند می وزد و چادر را می بَرد و می کشد، زن ثابت می ماند. زن زل میزند تو چشمهای پسر. قلب پسر می ریزد. انگار همه چیز می ایستد و پسر هاج و واج، که یعنی این همه مدت زن او را میدیده؟ از رازش میدانسته؟ زن میانسال همسایه روبه رویی خبر داشته که او یک پسر سی ساله ی بی عرضه است، که هیچوقت نتوانسته دختری را دوست داشته باشد؟ یعنی حالا شدند خدا و این زن. تا حالا این دوتا میدانسته اند که او چه قدر به درد نخور و ترسو و ریاکار است که پشت پنجره ی به ظاهر یک طرفه با هیکل یک زن میانسال، ذهن-بازی میکرده است. آیا این همه وقت، پسر داشته زندگی خصوصی زن را دید میزده، یا زن خصوصی ترین ویژگی های پسر را کندوکاو میکرده؟ زن اما بعد از چند ثانیه، لبخند می زند. می خندد. تو چشمهای پسر نگاه میکند و میخندد و باد کولر اتاق پسر، عرق پیشانی اش را می ماساند روی صورتش. زن می خندد و می رود. پسر می ماند. با حس برهنگی فاحشه ای که در میدان شهر سنگش میزنند و عین خیالش نیست. چون دلایل خوب و قانع کننده ای دارد برای فاحشگی و ذهنش سردر گم پرسشهای مهمتری است. آن زن به چه چیزی میخندید؟ این همه مدت از دیده شدن لذت میبرده؟ مثلا یک شوهر زوار در رفته ی شکم گنده دارد که قدرش را نمیداند. راننده تاکسی است که صبح میرود و شب می آید، با زیربغل عرقی و بدبو، با دندانهای زرد و سیگار گرفته و بدنی مستهلک که نیامده لم میدهد روی مبل و عین خرس میخوابد و سالهاست تنهایی زن را نمی دیده است. زن خوشش می آمده تا الان. لذت می برده که اینطور پا داده است؛ که مثلا یک پسر جوان ماههاست که اسیر تن نیمه پژمرده اوست؛ که او هنوز هم چیزی است برای خودش. اصلا چه اهمیتی دارد که حقیقت چیست. خب پسر راضی، زن هم راضی. پسر با خودش تصمیم میگیرد که اینبار پنجره اتاقش را باز کند، زن را نگاه کند و پاسخ لبخندش را بدهد و البته بیشتر و بیشتر. حالا که زن، او را از نزدیکترین دوستانش هم بیشتر میشناسد، خب این پنجره ی لعنتی را باز کند و به سالها درد تنهایی و مشکلات جنسی اش خاتمه دهد. او که نمیتواند ازدواج کند، چون پول ندارد؛ او که یک بچه مسلمان ریاکار است که رابطه ی خارج از ازدواج را مردود میشمارد و البته سالهاست که به این پرهیزگاری ریاکارانه بالیده و جانماز آب کشیده است. امروز در بالکنی ساختمان رو به رویی باز میشود. پسر آماده است برای همه چیز. یک نیم گام از پشت میز کامپیوتر برمیدارد به سمت پنجره که... یکهو منصرف میشود و پرده پنجره اش را کامل میکشد. حالا باید تا شب فکر کند که این بار از چه چیزی یا چه کسی خجالت کشید؟
‫#‏عین‬
. تیر

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :