امید

غنچه ی سرخ امیدم تیکه پاره شد. بغض کردم، اما اشک نریختم. به لرزه افتادم، اما نریختم. خط و نشان کشیدم که گلبرگهای سرخش را یکی یکی از روی زمین خاکی جمع میکنم و بهم میچسبانم؛ با «درد» وصله میکنم و غنچه ی سرخ امیدم را از نو پینه میدوزم. ما از تبارِ رُزهایِ رسیدن هستیم...

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

نیسان

بابا پشت نیسان با یقه ی باز و اخم، باباتر شده بود. یکهو سه رخ داد به من و دنده میله ای را برد روی چهار. نیسان عین قابلمه ی یُقُری که روی آسفالت قژقژ میکشد و تلوتلو میخورد، تاخت. صد و بیست را که پر کرد، خواستم به بابا بگم یواش تر! که او پیش دستی کرد و گفت: «ایمان بیار!...» ما هم نه گذاشتیم، نه برداشتیم، با تته پته گفتیم: «من به دین توام! حالا هرچی هست، هست.» چشم در چشم آفتابی که از روبرو می آمد انداختم. سرعت و مرگ، ترس نداشت. با او هیچ چیز ترس ندارد.

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

کت خاکستری ترس

ترس، ترسهای من، کت خاکستری پوشیده بود و بو سیگار بهمن می داد. چاقو برداشتم که ترسم را بزنم، اما ترسیدم. لب ورچید و لوندی کرد. من هم رژ صورتی برداشتم و لبهایش را رنگی کردم و بعد با خودکار بیک مشکی برایش چشم و ابرو گذاشتم؛ از این چشم گردهای سوباسایی (کارتون فوتبالیستها) هم براش کشیدم و خلاصه یکهو دیدیم با هم کلی رفیق شده ایم؛ الحق که رفاقت بعد از دشمنی، خوب رفاقتی است. چشمهایم را که از این خواب عجیب باز کردم، باز هم ترسیدم. اما رفاقتی ترسیدم. به یاد لبهای صورتی و چشمهای گردش ترسیدم و یک سوالی مدام ذهنم را می خاراند که در خواب از کجا مارک سیگارش را دانستم؟

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

سگ این کفترا

استاد منوچهر را به فحاشی میشناختند. جماعت بازاری، ظهرهای گرم تابستان خسته که میشدند دورش میکردند و پنج شش دقیقه به کاف و شین او گوش میدادند. آن روز من هم رفتم. تیشرت صورتی جیغ به تن داشت و با یک لُنگ کثیف با ملت چاق سلامتی میکرد. همه که نشستیم، یکهو شروع کرد. از سبیل حسن آقا خیاط شروع کرد رسید به دماغ مَمَّد الاغه و دستگیره ی در مبل فروشی ابراهیم چوبی یا ملونهای یاسر میوه فروش، و همه ی اینها را هنرمندانه با آلات مردانه و زنانه قاتی میکرد و ملت هم میخندیدند؛ لاکردار حتی از کتابهای کتابفروشی پریچهر هم فحش در می آورد و بعد با حس شاعرانه کلمات را ادا میکرد، طوری که به قول رضا مکانیک، روحت را جلا میداد. استاد بود دیگر. همینطور که داشت چرت و پرت می گفت، یکهو از دور دیدیم یک لنگ کفش وسط صورت استاد فرو آمد و پشت سرش داد و فریادی که بلند شد و فهمیدیم از منصور است، پادوی حاج مرتضی فرش فروشان: «تو ... میخوری درباره کفترای من بی ناموسی حرف میزنی؟ سگِ این کفترا می ارزه به صدتای هیکل تو!» آن سر معرکه چو افتاد که سگ این کفترها یعنی چه!؟ و به خنده ترکیدند.

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

موسیقی و ادبیات

موسیقی دامنِ صورتی با شکوفه های ریز پوشیده بود و با کفش پاشنه بلند، اشک میریخت و میرقصید؛ نه! پرواز میکرد، اوج میگرفت، و با هربار قرِ نرمی که به کمر باریکش می انداخت، شکوفه های صورتیِ دامنش را به همراه اشکهای نقره ای به صورتِ اتاق میریخت. موسیقی، خانم خوشگله ی موسیقی، نگاه کرد به پیرمردِ ادبیات و با صدای ویولن به او گفت: «میدونی من کیم؟ من صدای بوسه های عاشقانه هستم که وقتی میام، تنهایی خوابش می بره، زمان گمش میشه، مکان غیبش میشه! من صدای تندتندِ قلب های منتظرم. من چرچرِ باران ام که با اشک چشمانِ نرسیدنها پیوند میخورم. من...» از چروک صورت خسته ادبیات خجالت کشید. پیرمرد هیچ نمیگفت و تنها غرق و مست آوای موسیقی شد. پیرمردِ ادبیات، هزاره ها بود حرفهایش را زده بود.
پیرمرد ادبیات...

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

ماهان

پسرک لوله شیلنگی را دودستی گرفت و شروع کرد مکیدن؛ چهارتا سرفه ی بچه سالی هق هق کرد و گفت: «دِ آخه این کوفتی چیه صُب تا شَب میکشید تو ریه هاتون؟ میدونید چقد ضرر دِرِه؟» ما نشستیم، ماهان اما خیلی ملایم از جا بلند شد. اخمی کرد و خیلی متین به پسرک گفت: «ضرر از توئه که قهوه خونه رو با بچه خونه اشتباه گرفتی.» بعد دست انداخت و تنبان طرف را از پشت گرفت و یک دستی پرتش کرد بیرون. نوای الحق از همه دودی های جمع بلند شد که: «داش ماهان نه به کلاسِ اسمت، نه به نازِ شَستت! خیلی مخلصیم به مولا!».

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

تنبان

چنگ انداخت به تنبانی که به جالباسی آویزان بود و گفت: «من شروالِ زندگی رو کشیدم پایین، که خودمو بکشم بالا.» و من در این فکر بودم که تا چند سال دیگر حتما تاب سبیلهایش به ابروهای پاچه بزیش میرسد. بی حواسیم رو فهمید و تشر زد: «اینجایی؟ اگه فکر کردی لَقِت رو بذاری کنج اتاق و سیگار دود بدی، همه چیز درست میشه، اشتبا کردی. زندگیتو بریز روهم روهم، دوباره بساز. نه. اصلا شروالشو بکش پایین. ژستی نباش. اگه ژستی باشی، پیر که بشی مث من منبری میشی. نکرده ها و کرده های گذشته ات رو برا جوون های الدنگ تر از خودت عربده میزنی و تهش هیچ که هیچ. پوچ!» اینها را که گفت حواسم جمع شد. نفهمیدم چه میگفت، اما اطمینان صدایش مرا به خود آورد؛ دو ساعت و چهل و شش دقیقه از روی ساعت، حواسم جمع ماند و بعد روز از نو.
*برشی از یک داستان

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :