غریبی

با من، غریبی میکند. یک پسر هجده ساله استخوانی و موبلند است که میخواهد پزشک شود. او را میشناسم. پسری جدی، تنها، مودب، ترسو و پرمدعا است که زل زده بهم. چهارتا شِویدی که پشت لبش سبز شده را میخاراند و میگوید: «چیکار کردی با خودت؟». لپش را میکشم. کش نمی آید؛ از بس خشک است و یک دنده. زور میریزم در حنجره ام و محکم میگم: «ادای آدمهای مهم رو درنیار. تو اون پرزهای سبیلت رو میبینی، من پیچششون رو!» بعد یک دونقطه دی برایش میگذارم تا بفهمد من نه جدی ام، نه ترسو. خیلی آنتیک خودش را جمع میکند و بر قاب عکس سه در چهار شناسنامه ام مینشیند.

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

لب کاکائویی

عاشق لبهای کاکائوییش شدم. نه، خر شدم. اینکه خرِ عشقبازی با لبهای جمع و جورش شدم، یا خرِ طعم آن رژ دست ساز که از کره کاکائویی درست میکرد را نفهمیدم. هرچی بود، پاگیرم کرد. لوس بود، زشت بود، خنگ بود، عشوه ای بود. گلچین بود! گلچینی از هیولایی که مامان در کودکی برایم از زنها میگفت. خدابیامرز از زنها بد میگفت تا پسر چشم و گوش بسته ی پولدارش یک وقت به دختری دل نبندد. اما بستم؛ با چشم و گوش بسته هم دل بستم. یکهو چشمهایم را که باز کردم دیدم دو دقیقه است داریم لب-آغوشی میکنیم. او شروع کرد، بی هوا و بی مقدمه و مصمم قاپ دلم را دزدید. بعدها یه شب که در دورهمی رفقا، داشتم متانت و وقار زن دوستم را بر سرش میکوبیدم، پارچ آب را در صورتم خالی کرد و درگوشی بهم گفت: «لب کاکائویی رو لولو برد.»

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

اوباشی

بابابزرگ از حمام میترسد. این را یواشکی به من گفت. بِخارون چوبی اش را دودستی گرفت و طوری پشتش را از گردن تا دولپ باسن چنگ کشید که انگار خاک سنگ شخم میزند. چشمهای نخودیش را بست و گفت: «نفسم میگیره بابا، میترسم یه وقت...» بقیه اش را قورت داد؛ شاید چون امروز بار دومش بود که درباره ی ترس میگفت. بار اول، وقت صبح بود که سر چهارراه نزدیک بود با یک پژو گوش به گوش شود. حق تقدم با آن وِروِر جادوی چرکوله ای بود که در اصلی می راند. وقتی از ترس پا روی گاز گذاشت و دور شد، بهش گفتم: «کار خوبی کردی بابا که دهن به دهن نشدی. اون زنیکه چیزی بیشتر از یک معلم تربیتی بداخلاق زبون نفهم نبود! از اینایی که زیر بغلش بوی گند عرق میده و همه شاگردهاش ازش متنفراند. یه گُهی خورد، شما سخت نگیر!»
اینها را طوری به بابا گفتم که باور کرد. آنقدر که حتی نپرسید من از یک داد و دعوای چند ثانیه ای، شغل آن زن را از کجا فهمیدم. سری تکان داد و زیر لب گفت: «آره، خوب که دهن به دهن نشدم... یه گهی خورد...» به لبخند افتادم. لب و لوچه ام را کشیدم بالا که این خنده ی بدموقع جو جدی پدربزرگی-پسری مان را خراب نکند. این بددهنی مردانه یاد گذشته ها را به ذهنم آورد. بچه سال که بودم، یکبار که داشتیم در خیابان گل کوچک میزدیم قاتی کردم و این لفظ بی ادبی چی چی خوردی را بر سر رفیقم عربده زدم. بابابزرگ که صدایم را از پنجره شنید، شب قشقرقی به پا کرد. دو سه وعده از این فلفل قرمزهای لاکرداری که فاطمه خانم _همسایه بغلی_ از هند آورده بود در کف دستم تکاند و گفت: «این آتیشو بخور که دیگه اوباشی نکنی». هنوز رقص سبیلهای گوشتیش یادم است، وقتی این جمله را گفت. به خودم سقلمه میزنم که الان هم همینطور است. این پیرمرد همان مرد است و این سبیلها همانطور گوشتی و مشکین؛ و در کنار او شاگرد بی استعدادی نشسته است که سعی دارد با لاپوشانی اشتباهش، او را آرام کند...    

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

عشق، ماشین زمان است

اگر آبیِ چشمانش نبود، به هشتادسالگی نمیرسیدم. دستم را که در دستش غنچه میکنم، رعشه ی انگشتان پژمرده مان می ایستد و دنیا به لرزه می افتد... موسیقی میرود، نور می آید؛ آفتاب می آید و می تابد بر گلچهره ی سر به هوایی که امروز به کافه نادری راه گم کرده است. او، رویا و خیال نیست! آرامه ی صدایش، مرهمی میشود بر زخمیِ ذهنم. لبخند میزند، امروز چهارم اردیبهشت هزار و سیصد و چهل، او را برای بار اول در آغوش میگیرم؛ قلبم روی دور تند، همهمه ای به پا می کند در دنیا! در تنِ هم، من و او ستون دنیا هستیم، پیوندگاه آتشینِ زمین و آسمان... لب میگشایم که بگویم: "دوستت دا..." انگشتش را بر لبم میگذارد و زمزمه میکند:
"کلمات، خاک سردِ روی آتش اند." نور میرود... قلبم کند میتپد و دنیا می ایستد. میخواهم فریاد بزنم، اما این حنجره ی پیر، مردانگی اش را از دست داده است! بی تاب و نالان میگویم: "جانم! از پیشم نر..." بغض، کلماتم را می بُرَد و میدوزدشان به قاب چوبین وَإِن یَکَاد اتاق که به جای ساعت بر دیوار میخ کرده ایم؛ گلچهره میگوید دوردورِ عقربه ها، سرش را گیج میبرد! پا روی پا می اندازد و میگوید:
"ساعت شگون ندارد! به دلت می اندازد که زندگی دور باطل است. دست کم در اتاق مهربانیمان، ساعت نداشته باشیم!" این همان اتاق نقلی پنجاه ساله ی ماست با آن سه قالیچه ی تُرنجی سبز و سرخ و مشکین. ترانه که به دنیا آمد قالیچه ی سبز، ترنم قالیچه ی سرخ و با آمدن پسرمان، تیرداد، قالیچه ی مشکین خریدیم و حالا پس از هفت سال صدایم را در گلو می اندازم و میگویم: "بهار نیامده باید آنها را بشوییم! هر کس قالیچه ی خودش را!" ترانه خواهر بزرگ است. دست ترنم و تیرداد را میگرد و به آنها فرچه فرشی میدهد. تیرداد، بند نمیشود و از حیات به خانه برمیگردد. قالیچه ترنج مشکین او را مادرش میشوید. تیرداد، هیچوقت بند نشد. هزار و سیصد و پنجاه و نه که شد، با لباس خاکی عازم جنگ شد. گفت برای نصب تجهیزات مخابراتی میرود، تا ما را راضی کند. سال بعد، یک برگ کاغذ از او رسید که بعد از چندکلام وصیت، گفته بود:
"...مامان بابای عزیزم، آجی ترانه، آجی ترنم. اگر رنجاندمتان، به مهربانیتان ببخشید. دوستتان دارم... آرزو میکنم زندگیتان ابری باشد. در این آشوبه ی دنیا فرقی نمیکند نامت را به یاد داشته باشند یا آن را آویزه ی کوچه ها کنند. اینجا سرای آدمیان خودخواهیست که اگر شعرت را میخوانند، نامت را در کتاب تاریخ مینویسند، تصاویرت را تماشا میکنند و حتی اگر به خاطر نبودنت اشک میریزند برای اینست که نیاز خودشان را آرامه دهند. باید از این جعبه ی جادویی و پرتعلیقِ زمینی کَند و در طلب حق، ابر بارانی و بازیگوشی شد که در پهنای آبی آسمان بی پروا میرقصد و اشک نور میریزد. آری. زندگی باید ابری باشد! ابر گریانی که در خاطرخواهی آفتاب، رنگین کمانی نقاشی میکند چشم نواز و تابان... مادر نازنیم، مامان گلی عزیز... برایم گریه نکنید و دعایم کنید.
تیرداد، بیستم فروردین هزار و سیصد و پنجاه و نه"
نباید میگذاشتم نامه را بخواند. گلچهره را میگویم. او مرا مقصر میداند. میخواهم در آغوشش بگیرم، اما پَسَم میزند. مشت میکوبد بر سینه ام و میگوید این حرفها را تو یاد پسرم دادی. مشتهایش بر سینه ام جا می اندازد؛ حتی بیشتر از نامه ی تیرداد. نامه ی خشکی که اگر مهربان تر و شیرین تر مینوشت، گلچهره به این زودیها آرام نمیشد. دیگر هرگز کتابهایم را چاپ نمیکنم. همه و همه ی شعرهایم را گم و گور میکنم. حتی شعرهایی که در جوانی، درباره ی چشمان گُلی نوشته ام... چشمانش... آبیِ چشمانش، تنها دریچه ی من به همان آسمانی است که تیرداد در وصیت نامه اش نوشت. برخلاف چین و شکَن های گونه و پیشانی اش یا موهای سپید و حنایی اش، این چشمها، هنوز همانها هستند. همانها که آن روز در کافه نادری، به پوست و استخوان من روح بخشید؛ همانها که باعث شد من در یک دقیقه، هشتاد ساله شوم. گرمی دستش... خاموش میشود... غنچه خشکیده ی دستهایمان دوباره به رعشه می افتد و دنیا کند میشود. دیوار اتاق مهربانیمان دوازده قالیچه ی رنگارنگ دارد و یک همسر، یک مادر، یک مادربزرگ. دستهای بی جان او را در سینه ام، بر جای دستانش، میفشارم، مادربزرگ چشم آبی رفت.

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :