Nightcrawler-2014

شبگرد. لوییس بلوم (جیک گیلنهال)، یک مردم ستیزِ یک لاقبا، لاغراندام و با چشمهای ورقلمبیده و موهای چرب، باهوش و سختکوش که بمانند ماشینی بی احساس، واژگان را تندتند کنار هم میچیند و با منطقی غیرانسانی و کامپیوتری رویدادهای زندگی را توجیه میکند. او دست پرورده ی جامعه ای خودخواه، رقابتی، بی اخلاق و بی اعتماد است؛ آنجا که خریدار آهن های دزدی به او میگوید: "من یک دزد آشغال را استخدام نمیکنم" (واقعا؟ دزدی آهن و خریدن آهن دزدی، هر دو جرم هستند) یا آن هنگام که جو لودرِ فیلمبردار (بیل پاکستون) او را استخدام نمیکند. این کنشهای اجتماعی، واکنشهای غیراخلاقی و خودخواهانه لو را در ادامه داستان سبب میشوند و ما این کاراکتر را باور میکنیم و در مرحله ای بالاتر، حتی، با او این همانی مینماییم... شخصیت، جان دارد و در ذهن تماشاگر نفس میکشد. لو، خونسردانه از حریم خصوصی انسانهای نیمه جان دزدکی فیلمبرداری میکند یا از هر روش درست و نادرستی برای پیشرفت کاری خود بهره می برد. "شاید مشکل من با مردم این باشد که از آنها خوشم نمی آید، نه اینکه آنها را نمیفهمم".
پرده ی سوم فیلم _نظم دوباره_ تجربه جالبی است برای تماشاگر؛ سکانسی که دن گیلوری، نویسنده و کارگردان فیلم، مبتدیانه به گند کشیده است. ما به همراه لو و دستیارِ نچسبش، از درون خودرو و از فاصله ای دور شاهد حادثه ای پرتعلیق، دلهره آور و مستندوار هستیم که میتوانست بسیار فراتر از اینها باشد، اگر آن پنج پلیس احمق، اقدام معقولانه تر و باورپذیرتری از ورود گله گله به رستوران می یافتند!... تجربه ای پراسترس و باورپذیر از تعقیب خیابانی قاتلی خطرناک!

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳

Whiplash-2014

ویپلش. اندرو (مایلز تلر)، دانشجوی سال اول جاز در هنرستان شافر، بازنده و دورافتاده ی اجتماع که نه خانواده میشناسد و نه معشوقه ("نیکول" ملیسا بنویست)، عشقِ به موسیقی؟ خیر؛ لطفا... هنر موسیقی محترم تر و بی آلایش تر است. او در هوسِ شهرت طلبی و نامجویی می سوزد، چوبکهای نارسیسیستی خود را بر کوبه میزند تا آتش این شهوت بر دستان او خون می اندازد و می خراشد و جا می اندازد... "ترجیح میدهم در سی و چهارسالگی، مست و مفلک بمیرم اما مردم سر میز شام خودشان درباره من صحبت کنند"، شرم انگیز است این مونولوگ! عشق یعنی غرق شدن در دنیای معشوق!... مردم!؟ نوازندگی یعنی شناور شدن بر نُتهای روح نواز موسیقی که تو را از دنیا و هر آنچه در اوست می کَنَد، زمان و مکان را محو میکند و آرامه ی جانت میشود. این آرزو و شیدایی خوار و محقر است؛ باز هم به مرام و معرفت آن نوازنده ای که در کنج خانه به عشق آوای خوش ساز مینوازد و همین.
آنگاه که آدمی با داعیه ای خدایی فراتر از ظرفیت جسمانی خود و قواعد فیزیکی جهان میخواهد و آرزو میکند... کشمکش خارق العاده اراده انسان با زمین و زمان، مرگ نیز دربرابر خواسته ی این جوان زانو میزند و او، خونین بر صحنه اجرا می نشیند و با انگشتان تکه پاره و ازکارافتاده بر طبل میکوبد!... آندرو، شکست ناپذیر است! و سرانجام، کوبه ی او، کونداکتور گروه را نیز حذف میکند و سایر اعضای باند را همانند رهبری توانمند و مقتدر هدایت میکند و "فلچر (سیمون)"، معلم سرتق و یکدنده اش در برابر او سر تعظیم فرو می آورد...


  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳

Birdman-2014

بِردمن (مرد کبوتری). کابوس هولناکی است از انسان سرکش و متوهم امروز؛ دوربین امانوئل لوبزکی، هوشیار و شناور در راهروی تودرتو و تاریک تئاتر سنت جیمز به دنبال آکتورهایی عصبی و پریشان پرواز میکند؛ بازیگرهایی خروشان، خشمگین و فاقد سوپرایگو _چرا که این یک کابوس است_ که رها از هر چهارچوب اخلاقی-عرفی فحاشی میکنند، عربده میزنند، گلاویز میشوند، عریان میشوند، و از هم بوسه های بی منطق میگیرند؛ و این شورش اهریمنی اومانیستی در جاز کوبه ای آنتونیو سانچز ضرب آهنگی تند و پرتنش می آفریند... توگویی فریادی است اعتراضی، به بار سنگین هستی و زیستی؛ این دوربین "الکسا"ی چشمچران، پیوسته بین صحنه نمایش تئاتر و زندگی پرکشمکش شخصیتها میلولد و همه اینها دست به دست هم میدهد تا در پایان فیلم، بیننده از اتمام این کابوس پرطمطراق و شگفت انگیز نفس راحتی بکشد. درد چیست؟ این چه زخمیست که هیچ دوایی آن را درمان نیست؟ این جنس انسان بِردمن، تنها زمانی آرامش می یابد که همنوعانش اورا تایید و تمجید کنند؛ و هنگامیکه دختر ریگان (مایکل کیتون، بازیگر نقش بتمنِ تیم برتون) در مونولوگی دفاعی، به او میفهماند که هنر و هویت او برای هیچکس ارزش ندارد، پایانی میشود بر نیمچه امید بی اساس او... به خیالپردازیهایش برای بازگشت به دوران اوج جوانی و از اینجا به بعد ناظر سقوط و تحلیل شخصیت شکننده او هستیم؛ او بیماری شیزوفرنیک است که آرزوی پرواز دارد، سودای قدرتهای فرازمینی و ادعای خدایی دارد، همان کالبد انسان محور و درمانده چند دهه ی اخیر که بین خاک و آسمان معلق است، بعبارتی از لذتهای زمینی دل بریده و لاادریگرایانه با آسمان نیز پیوندی ندارد و سرانجام آسان ترین و بزدلانه ترین راه ممکنه را میگزیند، خودکشی. آیا شعارهای خوش بر و رویی چون "در لحظه زندگی کن" یا "زندگی فاحشه ای بیش نیست" تاریخ مصرفشان تمام شده است؟ این اعتراف تلخی است.
در بهترین حالت باید گفت این شوخی بدی بود از کارگردان محبوب من، ایناریتوی قصه گو! که این بار فیلمی ضدزندگی و مخدری ساخته، کابوسی خارق العاده از دنیایی تنگ، پوچ، تاریک، پرخروش و اهریمنی تا همه ی نامزدیهای اسکار امسال را درو کند و سرآخر به نفع "تک تیرانداز آمریکایی" کنار رود تا بار دیگر حقیقت گفته شود، اما در پوشش دروغهای غرورمندانه ی ناسیونالیستی آمریکایی محو شود... برد من به ریگان: "به چشمان درخشان این مردم نگاه کن! اینها اکشن دوست دارند! نه این مزخرف فلسفی و افسرده و پرحرف رو!..."

  
نویسنده : حسین عطایی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳